vasael.ir

کد خبر: ۱۵۹۸۲
تاریخ انتشار: ۲۴ بهمن ۱۳۹۸ - ۱۶:۱۸ - 13 February 2020
گفتگو با حجت الاسلام صبوری فیروزآبادی/ ۱؛

حق ملت در تعیین نوع حکومت و مبانی دینی آن

وسائل ـ مسئول ترویج پژوهش های فقهی نوپدید حوزه‌های علمیه گفت: در نتیجه ادله و مباحثی که تا کنون مطرح شد، به یک قاعده مهم فقهی می رسیم که از آن به قاعده «انحصار الحاکمیة فی الله عزّ وجلّ» تعبیر می کنیم، مفاد این قاعده این است که حاکمیت و فرمانروایی اولا و بالذات تنها حق خداوند متعال است و دیگران حق حکومت بر انسان را ندارند مگر آنکه از طرف پروردگار ماذون باشند.

به گزارش خبرنگار وسائل، در بهمن‌ماه 1358 انقلاب بزرگی حق ملت در تعیین نوع حکومت و مبانی دینی آندر ایران اسلامی رقم خورد که شاید به جرأت بتوان گفت نه تنها در تاریخ این کشور بلکه در تاریخ بشریت وقوع چنین انقلابی بی سابقه بود. حدود دو ماه از پیروزی انقلاب اسلامی نوپا نگذشته بود که با اصرار و تأکید بیان‌گذار کبیر انقلاب، به منظور مشخص شدن نوع حکومت مردم به پای صندوق‌های رأی رفتند و 98.2 درصد به نظام جمهوری اسلامی ایران رأی دادند.

با توجه به اهمیت نقش مردم در حکومت‌ها، برای بررسی دیدگاه اسلام پیرامون بحث تعیین حکومت از سوی مردم با حجت الاسلام محسن صبوری فیروزآبادی مسئول ترویج پژوهش های فقهی نوپدید حوزه‌های علمیه به گفتگو نشستیم که بخش نخست آن را در ادامه می‌خوانید:

 

وسائل ـ قانون اساسی ایران همانند بسیاری از قوانین اساسی در کشورهای دیگر، مشتمل بر دسته ای از قوانین است که به طور خاص، به حقوق ملت می پردازد که جنبه های مختلف سیاسی، اجتماعی، اقتصادی و فرهنگی در آنها لحاظ شده است؛ در این میان پرسش اصلی این است که آیا در قانون اساسی ایران، برای مردم در مسئله تعیین نوع حکومت، حقی پیش بینی شده است و در صورت وجود حق تعیین حکومت، مبنای دینی این حق چیست؟

اولین حقی که در عرصه سیاست در قانون اساسی جمهوری اسلامی برای مردم پیش‌بینی شده است، عبارت است از حق تعیین سرنوشت سیاسی. قانون اساسی در اولین اصل خود به روشنی بر اتکاء مشروعیت نظام اسلامی به مقبولیت عمومی در کنار مبانی اسلام اشاره می نماید.

در اصل یکم قانون اساسی چنین آمده است: «حكومت ايران، جمهوري اسلامي است كه ملت ايران براساس اعتقاد ديرينه اش به حكومت حق و عدل قرآن، در پي انقلاب اسلامي پيروزمند خود به رهبري مرجع عالي‌قدر تقليد آيت الله العظمي امام خميني، در همه پرسي دهم و يازدهم فروردين ماه يك هزار و سيصد و پنجاه و هشت هجري شمسي برابر با اول و دوم جمادي الاول سال يك هزار و سيصد و نود و نه هجري قمري با اكثريت نود و هشت و دو دهم درصد، كليه كساني كه حق رأي داشتند به آن رأي مثبت داد»[1].

در بند هشتم از اصل سوم قانون اساسی نیز به حق مردم در تعیین سرنوشت سیاسی تصریح شده است: «مشارکت عامه مردم تعیین سرنوشت سیاسی، اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی خویش».[2]

در اصل 56  قانون اساسی نیز چنین آمده است «حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است. هیچ کس نمی تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد. و ملت این حق خدادادی را از طرقی که در اصول بعد می آید اعمال می کند».[3]

البته باید توجه داشت که بر اساس حکم عقل و آیات و روایات متعدد، اساس مشروعیت حکومت، مبتنی بر انتصاب الهی می باشد. لکن نکته اصلی در اینجاست که صرف انتصاب الهی برای برپایی حکومت اسلامی کافی نیست و باید در کنار اذن الهی، خواست مردم و مقبولیت عمومی نیز وجود داشته باشد.

توضیح مطلب آنکه عقل حکم می کند به اینکه لازمه خالقیت و مالکیت پروردگار متعال نسبت به تمام عالم هستی و خصوص بشر این است که انسان در تمامی امور زندگانی خود تابع خداوند سبحان باشد که مهم‌ترین این عرصه ها عرصه حاکمیت و اطاعت است. لذا در علم کلام، در کنار توحید در پرستش، از اقسام دیگری از توحید همچون: توحید در تشریع و توحید در اطاعت نیز سخن به میان آمده است. لذا در بسیاری از آیات و روایات، تبعیت از «غیرالله» شرک شمرده شده است، البته بدیهی است که مقصود از شرک در اینجا شرک در اطاعت و تبعیت است نه شرک در پرستش.

به عنوان نمونه می توان به آیه کریمه 31 از سوره مبارکه توبه اشاره کرد که در مقام تبیین انحرافات اهل کتاب می فرماید: «اتَّخَذُوا أَحْبارَهُمْ وَ رُهْبانَهُمْ أَرْباباً مِنْ دُونِ اللَّهِ وَ الْمَسيحَ ابْنَ مَرْيَمَ وَ ما أُمِرُوا إِلاَّ لِيَعْبُدُوا إِلهاً واحِداً لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ سُبْحانَهُ عَمَّا يُشْرِكُونَ»[4] روشن است که در این آیه شریفه منظور از اینکه نصاری حضرت مسیح(ع) را به عنوان «رب» قرار داده اند، همان شرک در عبادت و قائل شدن به تثلیث است. لکن اتخاذ «احبار و رهبان» یا همان علماء یهود و نصاری به عنوان رب، نمی تواند به معنای شرک در عبادت باشد زیرا یهود و نصاری هرگز عالمان خود را نمی پرستیدند.

سیاق آیه نیز این تفاوت در «اتخاذ» را تایید می نماید، چراکه «المسیح بن مریم» را از «احبارهم» و «رهبانهم» جدا نموده است و این خود نشان می دهد که اتخاذ عالمان به عنوان رب با اتخاذ مسیح(ع) به عنوان رب، متفاوت بوده است. در واقع مقصود، در این فقره از آیه کریمه، بیان یکی دیگر از انحطاتات اهل کتاب یعنی «شرک در طاعت و تبعیت» یا همان فاصله گرفتن از «توحید در تبعیت» می باشد.

لذا در روایتی از وجود مقدس امام صادق(ع) در تفسیر این آیه کریمه چنین آمده است: ابوبصیر می گوید وقتی درباره تفسیر این آیه از آن حضرت پرسیدم، فرمودند: «...أَمَا وَ اللَّهِ مَا دَعَوْهُمْ إِلَى عِبَادَةِ أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ دَعَوْهُمْ مَا أَجَابُوهُمْ وَ لَكِنْ أَحَلُّوا لَهُمْ حَرَاماً وَ حَرَّمُوا عَلَيْهِمْ حَلَالًا فَعَبَدُوهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَشْعُرُونَ»[5]

اساسا باید توجه داشت که لفظ «عبادت»- که در قرآن کریم به عنوان هدف خلقت از آن یاد شده است- ، در لغت به معنای «خضوع، انقیاد و طاعت» آمده است و استعمال آن در «پرستیدن» از باب «استعمال اللفظ فی احد مصادیقه» است. جوهری در صحاح می گوید: «و العِبادةُ: الطاعةُ»[6] ابن منظور نیز در لسان العرب عین جمله مذکور را آورده است.[7]   فیومی نیز در مصباح المنیر آورده است: «عَبَدْتُ اللَّهَ أَعْبُدُهُ عِبَادَةً وَ هِىَ الانقِيَادُ وَ الخُضُوعُ[8] و به همین جهت است که مکررا می بینیم که در قرآن کریم از تبعیت غیرالله تعبیر به عبادت شده است.

مثلا وقتی می خواهد ما را از تبعیت شیطان بر حذر بدارد می فرماید «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيْكُمْ يا بَني‏ آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيْطانَ إِنَّهُ لَكُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ»[9] یا وقتی می خواهد ما را از تبعیت و اطاعت طاغوت باز بدارد می فرماید «وَ الَّذينَ اجْتَنَبُوا الطَّاغُوتَ أَنْ يَعْبُدُوها وَ أَنابُوا إِلَى اللَّهِ لَهُمُ الْبُشْرى‏..»ِ[10]

همان گونه که عرض شد، در این مقام، آیات و روایات متعددی وجود دارد؛ اما در اینجا تنها به ذکر یک آیه دیگر اکتفا می کنم؛ در آیه شریفه 60 از سوره مبارکه نساء می خوانیم «أَ لَمْ تَرَ إِلَى الَّذِينَ يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا به»[11]  در این آیه شریفه از کسانی یاد می شود که خود گمان می نمودند از ایمان برخوردار بوده و از کفر به دور هستند لکن نزد خداوند اینان با ایمان شمرده نمی شوند؛ « يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا... ». این تعبیر نشان می دهد که آنها دارای شرک و کفر در پرستش نبوده اند و مقصود این آیه کریمه، کفار نیستند زیرا آنها در مورد خود گمان ایمان نداشتند.

حال سئوال این است که این افراد چرا ایمان حقیقی ندارند؟ نماز نمی خوانند؟ روزه نمی گیرند؟ خیر! می فرماید اینها ایمان حقیقی ندارند چون بنا دارند در امور خود به طاغوت مراجعه نمایند « يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ» به عبارت دیگر، دلیل عدم اتصاف آنها به ایمان «تحاکم الی الطاغوت» است که این خود، نشان دهنده منافات پذیرش حاکمیت طاغوت با ایمان به پروردگار می باشد.

لذا در مقبوله عمر بن حنظله، امام صادق(ع) به همین آیه استشهاد نموده و رجوع به سلطان جائر و قاضی منصوب وی را حرام و حکم آنها را ـ حتی در موارد ثبوت حق ـ غیر نافذ شمرده اند؛ در آنجا امام(ع) می فرمایند «مَنْ تَحَاكَمَ إِلَيْهِمْ فِي حَقٍّ أَوْ بَاطِلٍ فَإِنَّمَا تَحَاكَمَ إِلَى الطَّاغُوتِ وَ مَا يَحْكُمُ لَهُ فَإِنَّمَا يَأْخُذُ سُحْتاً وَ إِنْ كَانَ حَقّاً ثَابِتاً لِأَنَّهُ أَخَذَهُ بِحُكْمِ الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أَمَرَ اللَّهُ أَنْ يُكْفَرَ بِهِ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى: يُرِيدُونَ أَنْ يَتَحاكَمُوا إِلَى الطَّاغُوتِ وَ قَدْ أُمِرُوا أَنْ يَكْفُرُوا بِهِ....».

اکنون به نظر می رسد که با توجه به تفکیک میان شرک در پرستش و شرک در حاکمیت، فرمایش امام(ع) نیز در ادامه مقبوله به فهم ما نزدیک تر شده باشد. آنجا که از ولایت فقهاء سخن گفته و مخالفت با آن را در حد شرک شمرده اند؛ « ...قُلْتُ فَكَيْفَ يَصْنَعَانِ قَالَ يَنْظُرَانِ إِلَى مَنْ كَانَ مِنْكُمْ مِمَّنْ قَدْ رَوَى حَدِيثَنَا وَ نَظَرَ فِي حَلَالِنَا وَ حَرَامِنَا وَ عَرَفَ أَحْكَامَنَا فَلْيَرْضَوْا بِهِ حَكَماً فَإِنِّي قَدْ جَعَلْتُهُ عَلَيْكُمْ حَاكِماً فَإِذَا حَكَمَ بِحُكْمِنَا فَلَمْ يَقْبَلْهُ مِنْهُ فَإِنَّمَا اسْتَخَفَّ بِحُكْمِ اللَّهِ وَ عَلَيْنَا رَدَّ وَ الرَّادُّ عَلَيْنَا الرَّادُّ عَلَى اللَّهِ وَ هُوَ عَلَى حَدِّ الشِّرْكِ بِاللَّه..»[12] 

مسئله دیگری که باید در اینجا مورد توجه قرار بگیرد، مسئله توحید در تشریع و قانون گذاری است، همان گونه که اشاره شد، یکی دیگر از شاخه های توحید، عبارت است از «توحید در تشریع» و همان حکم عقلی که در باب لزوم اطاعت از پروردگار متعال مطرح شد، در رابطه با لزوم تبعیت از قوانین الهی نیز وجود دارد. به راستی آیا انسان می تواند ادعای ایمان به پروردگار داشته باشد، او را خالق و مالک خود بداند، اما قوانین الهی در عرصه های مختلف زندگی را رها نموده و تابع قوانین خودساخته و یا دیگرساخته باشد؟

از این رو در آیات و روایات متعدد بر لزوم پیروی از قوانین الهی و پرهیز از تبعیت قانون های بشری تاکید شده است؛ به عنوان نمونه می توان به آیه شریفه 44 از سوره مبارکه مائده اشاره کرد که می فرماید « إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْراةَ فيها هُدىً وَ نُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذينَ أَسْلَمُوا لِلَّذينَ هادُوا وَ الرَّبَّانِيُّونَ وَ الْأَحْبارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتابِ اللَّهِ وَ كانُوا عَلَيْهِ شُهَداءَ فَلا تَخْشَوُا النَّاسَ وَ اخْشَوْنِ وَ لا تَشْتَرُوا بِآياتي‏ ثَمَناً قَليلاً وَ مَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِما أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولئِكَ هُمُ الْكافِرُونَ»[13]

همان گونه که ملاحظه می شود در این آیه کریمه، بر لزوم حکم نمودن انبیاء و ربانیون و احبار- که همان عالمان نصاری هستند- بر اساس کتاب خدا در میان مردم، تاکید شده است. یعنی این کتاب الهی نیامده تا اینکه تنها بر سر مردگان خوانده شود بلکه آمده است تا چراغ راه و مایه هدایت انسان در زندگانی باشد؛ « فيها هُدىً وَ نُورٌ».

لذا در اصل چهارم قانون اساسی چنین آمده است: « کلیه قوانین و مقررات مدنی، جزایی، مالی، اقتصادی، اداری، فرهنگی، نظامی، سیاسی و غیر اینها باید بر اساس موازین اسلامی باشد. این اصل بر اطلاق یا عموم همه اصول قانون اساسی و قوانین و مقررات دیگر حاکم است و تشخیص این امر بر عهده فقهای شورای نگهبان است.»[14]

آیه دیگری که بنده در این مقام از میان آیات متعدد انتخاب می کنم، آیه شریفه 59 از سوره مبارکه نساء است: «يا أَيُّهَا الَّذينَ آمَنُوا أَطيعُوا اللَّهَ وَ أَطيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ في‏ شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ ذلِكَ خَيْرٌ وَ أَحْسَنُ تَأْويلا»[15] چنان که ملاحظه می فرمایید، در این آیه شریفه، رجوع  به خدا و رسول در تمامی امور مورد اختلاف و غیر بدیهی، لازمه ایمان شمرده شده است.

این شمول و گستردگی، هم از اطلاق موجود در لفظ «اطیعوا» فهمیده می شود و هم از عمومیتی که در معنای ماوضع له واژه «شیء» وجود دارد. پس بنا بر مفاد این آیه کریمه، اولا: در تمامی امور مورد اختلاف بشر، رجوع به احکام الهی لازم است و ثانیا: رویگردانی از قانون و حکم خدا و رسول (ص) با حقیقت ایمان و بندگی منافات دارد؛ لذا می فرماید: «إِنْ كُنْتُمْ تُؤْمِنُونَ بِاللَّهِ وَ الْيَوْمِ الْآخِرِ».

به همین جهت است که امیرالمؤمنین‌(ع) در نامه خود خطاب به مالک اشتر نخعی(ره) می فرمایند «...وَ ارْدُدْ إِلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ مَا يُضْلِعُكَ مِنَ الْخُطُوبِ وَ يَشْتَبِهُ عَلَيْكَ مِنَ الْأُمُورِ فَقَدْ قَالَ اللَّهُ تَعَالَى لِقَوْمٍ أَحَبَّ إِرْشَادَهُمْ يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا أَطِيعُوا اللَّهَ وَ أَطِيعُوا الرَّسُولَ وَ أُولِي الْأَمْرِ مِنْكُمْ فَإِنْ تَنازَعْتُمْ فِي شَيْ‏ءٍ فَرُدُّوهُ إِلَى اللَّهِ وَ الرَّسُولِ فَالرَّدُّ إِلَى اللَّهِ الْأَخْذُ بِمُحْكَمِ كِتَابِهِ وَ الرَّدُّ إِلَى الرَّسُولِ الْأَخْذُ بِسُنَّتِهِ الْجَامِعَةِ غَيْرِ الْمُفَرِّقَةِ...»[16]

در این فرمایش نورانی کلمه «الخطوب» جمع «خَطب» به معنای مسئله مهم است و «ما یضلعک» یعنی اموری که تحمل آن دشوار است و انسان زیر بار آن کمر خم می کند.[17] و لذا در این فقره از نامه، امیر مومنان(ع) با استناد به آیه کریمه مورد نظر، کارگزار حکومت خویش را در تمامی امور دشوار و مشتبه، به تبعیت از قانون الهی و رجوع به قرآن کریم و سنت نبوی امر می کنند.

بعد هم حضرت به یک آسیب مهم در رجوع به کتاب و سنت اشاره نموده و می فرمایند: ای مالک! اینکه گفتم به قرآن مراجعه کن، مقصودم این است که به محکمات قرآن رجوع نمایی! نه اینکه بر اساس میل خودت و برای توجیه آنچه در نظر داری سراغ آیات متشابه بروی.

ای مالک! اینکه گفتم به سنت رجوع کنی، مقصودم این بود که به مجموعه رفتارها و گفتارهای نبوی توجه داشته باشی! نه نگاه جزیره‌ای و تکه تکه؛ اینکه اگر خواستی زمانی صلح کنی، بگویی پیامبر در حدیبیه صلح کرد پس ما هم در هر شرایطی باید با دشمن مصالحه کنیم! باید به مجموعه سنت نظر داشته باشی و الا کتاب و سنت تنها می شود وسیله ای برای توجیه و ایدوئولیزه کردن همان تفکرات انحرافی.

در هر صورت نتیجه این بخش از ادله این است که انسان باید در تمامی امور زندگانی خود، تنها از قوانین الهی تبعیت کند و پیروی از قوانین ساخته و پرداخته بشر، برای او جایز نیست. که این مسئله به دلالت التزامی، عدم مشروعیت حکومت های غیرالهی را ثابت می نماید. زیرا مبنای عمل در حکومت غیر الهی، احکام غیر الهی است و نهی از عمل به قوانین غیر الهی، نهی از حکومت غیر الهی شمرده می شود.

لذا در نتیجه ادله و مباحثی که تا کنون مطرح شد، به یک قاعده مهم فقهی می رسیم که از آن به قاعده «انحصار الحاکمیة فی الله عزّ و جلّ» تعبیر می کنیم، مفاد این قاعده این است که حاکمیت و فرمانروایی اولا و بالذات تنها حق خداوند متعال است و دیگران حق حکومت بر انسان را ندارند مگر آنکه از طرف پروردگار ماذون باشند؛ زیرا تنها این خداوند است که به جهت خالقیت خود، مالک حقیقی و تکوینی انسان است و نسبت به مملوک خود یعنی انسان، حق فرمان و امر و نهی دارد. و در نتیجه، تبعیت از غیرالله، از آنجا که منافی حق طاعت و فرمانبری در برابر خداوند است، شرک در تشریع و طاعت و تبعیت شمرده شده است.

همچنین ما در فقه قاعده ای داریم که مورد توافق همه فقهاست و به صراحت بر عدم ولایت و حق فرمان انسان ها بر یکدیگر تاکید دارد که از آن به قاعده «اصالة عدم ولایة احد علی احد» تعبیر می شود، در قانون اساسی نیز در اصل 56 به این قاعده اشاره شده است؛ «حاکمیت مطلق بر جهان و انسان از آن خداست و هم او انسان را بر سرنوشت اجتماعی خویش حاکم ساخته است، هیچ کسی نمی‌تواند این حق الهی را از انسان سلب کند یا در خدمت منافع فرد یا گروهی خاص قرار دهد و ملت این حق خدادادی را از طرقی که در اصول بعد می آید اعمال می کند».[18] لذا بنده معتقدم که علی‌رغم همه تبلیغات سوء و شبهه افکنی معاندان، استوارترین مبنا در باب مشروعیت، در نظریه سیاسی اسلام وجود دارد.

 

وسائل ـ مبنای مشروعیت در اندیشه سیاسی اسلام با حکومت‌های بشری چه تفاوتی دارد؟

در حکومت‌های استبدادی که وضع، روشن است؛ مبنای مشروعیت در این حکومت ها عبارت است از قدرت و سلطه و برتری در مظاهر مادی؛ اما سئوال این است که آیا صرف اینکه فرد یا گروهی، قدرت بیشتری دارند، این برای آنها حقی ایجاد می کند؟ آیا برتری‌های سیاسی و اجتماعی ـ که معمولا هم از طریق وراثت انتقال پیدا می کرد- اینها موجب می شود تا یک انسان حق داشته باشد که بر بقیه انسان ها سلطه داشته باشد و فرمان دهد.

در حکومت های دموکراتیک نیز وضع بهتر از آنچه گفته شد نیست؛ ملاحظه بفرمایید نهایت حرفی که اینها در باب مشروعیت دارند، بحث رضایت عامه و خواست عمومی است، آنها می‌گویند: در جریان دموکراسی، مردم خودشان حق حاکمیت و فرمان را به حاکم یا هیئت حاکمه می دهند و این مبنای مشروعیت حکومت های مردمی است، البته مقصود، دموکراسی به معنای منفی آن است که در مقابل حکومت خدا برمردم قرار دارد.

اما دو اشکال و دو پرسش مهم در اینجا وجود دارد: اول اینکه: واقعا آیا شما در بهترین اشکال دموکراسی تا چه اندازه می‌توانید رضایت عامه را به دست آورید؟ آیا منتخب یا منتخبین شما، مورد قبول همه و یا حتی اکثریت جامعه هستند؟ شما همین انتخابات اخیر ریاست جمهموری آمریکا را ملاحظه بفرمایید؛ بر اساس آمار، تنها 55 درصد از واجدین شرایط، پای صندوق رای آمدند و رئیس جمهور فعلی امریکا با رای اندکی بیش از یک چهارم واجدین شرایط به ریاست جمهوری رسید، این یعنی تنها یک چهارم از واجدین شرایط به ریاست و حاکمیت یک شخص رضایت داده اند و سه چهارم باقی مانده به این امر رضایت نداده اند، حال سئوال مهم و اساسی این است که این شخص حاکم چه حقی دارد که بر بنده نوعی که جزء سه چهارم غیر موافق هستم، حکمرانی کند؟

البته با توجه به مباحثی که مطرح شد، اشکال از این هم عمیق‌تر است و باید گفت که این شخص حتی نسبت به کسانی که اعلام رضایت نموده اند نیز حق حکومت ندارد چراکه گفته شد که انسان تنها باید تابع پروردگار متعال باشد و کسانی که از سوی او اذن در حاکمیت داشته باشند. این مسئله از اختصاصات شریعت اسلامی هم نیست. بلکه چنان که در آیه 60 از سوره مبارکه نساء ملاحظه شد، کسی که به سمت تبعیت از طاغوت برود، حتی ایمان به موسی(ع) و عیسی(ع) و انبیاء دیگر نیز ندارد «... يَزْعُمُونَ أَنَّهُمْ آمَنُوا بِما أُنْزِلَ إِلَيْكَ وَ ما أُنْزِلَ مِنْ قَبْلِكَ...». توضیح مطلب آنکه: ممکن است برخی احکام فرعی در شرایع مختلف نسبت به یکدیگر متفاوت باشد، اما اموری همچون توحید و شرک در همه ادیان مشترک بوده و قابل تغییر نیست.

لذا قرآن کریم به صراحت می گوید که مسئله پرهیز از تبعیت طاغوت از اموری است که سرلوحه تبلیغ همه انبیاء الهی بوده است؛ «وَ لَقَدْ بَعَثْنا في‏ كُلِّ أُمَّةٍ رَسُولاً أَنِ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ اجْتَنِبُوا الطَّاغُوتَ» ‏[19] برای همین است که بنی اسرائیل بر اساس آموزه های دینی خودشان، درمسئله حکومت و فرمانروایی به پیامبران الهی رجوع می کردند؛ در همین قضیه فرمانروایی جناب طالوت، اینها سراغ نبی خدا رفته و از او خواستند که برایشان فرمانروا تعیین کند « إِذْ قالُوا لِنَبِيٍّ لَهُمُ ابْعَثْ لَنا مَلِكاً» و این مسئله نشان دهنده این معنا است که در ارتکاز شرعی آنها مسئله تعیین فرمانروا و حاکم مربوط به پروردگار متعال و فرستاده اش بوده است.

جالب است که پیامبر الهی نیز به آنها نگفت که این مسئله به من ربطی ندارد، نفرمود که حکومت یک امر عرفی است، نگفت من فقط مسئله گو هستم! بلکه قرآن می‌فرماید:«... وَ قالَ لَهُمْ نَبِيُّهُمْ إِنَّ اللَّهَ قَدْ بَعَثَ لَكُمْ طالُوتَ مَلِكاً ... وَ اللَّهُ يُؤْتي‏ مُلْكَهُ مَنْ يَشاءُ»[20] یعنی ایشان نیز در واقع بر الهی بودن حکومت و لزوم انتصاب از جانب پروردگار تاکید ورزیدند./403/241/ح

 

منابع:

[1]  قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل اول.

[2] قانون اساسی جمهوری اسلامی ایران، اصل سوم، بند هشتم.

[3]  قانون اساسی، اصل 56.

[4]  توبه:31

[5]  کافی: 1/53 باب التقلید ح 1 ، وسائل: 27/124 باب عدم جواز تقلید غیر المعصوم ح 1

[6]  صحاح جوهری: 2/503

[7]  لسان العرب: 3/272

[8]  المصباح المنیر: 2/389 ماده عبد

[9]  یس: 60

[10]  زمر: 17

[11]  نساء: 60

[12]  کافی: 1/67 باب الرد الی الکتاب و السنه ح 10

[13]  مائده: 44

[14]  قانون اساسی جمهوری اسلامی، اصل 4 .

[15]  نساء: 59

[16]  نهج البلاغه: /433 نامه 53

[17]  بحار الانوار: 33/621 باب الفتن الحادثة بمصر، لسان العرب:8/225

[18]  قانون اساسی، اصل 56.

[19]  نحل: 36

[20] بقره: 246 و 247

ارسال نظر
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدیدها
آخرین اخبار
پرطرفدارها
اوقات شرعی
۲۸ / ۱۱ /۱۳۹۸
قم
اذان صبح
۰۵:۲۶:۰۴
طلوع افتاب
۰۶:۵۰:۳۰
اذان ظهر
۱۲:۲۱:۰۵
غروب آفتاب
۱۷:۵۰:۵۵
اذان مغرب
۱۸:۰۸:۱۳