کد خبر : 8944
دوشنبه 01 مرداد 1397 - 16:53

مقاله؛

قدرت در اندیشه سیاسی شیعه

وسائل ـ شهید مطهرى در تعبیرى زیبا این طور آورده است: «به فرض نبودن حکومت صالح، حکومت ناصالح که به هر حال نظام اجتماع را حفظ می‌کند از هرج ومرج و بى¬نظمى و زندگى جنگلى بهتر است».

قدرت در اندیشه سیاسی شیعه

داشتن قدرت، از شرایط اساسی موفقیت هر حکومتی در جلوگیری از هرج و مرج و اجرای قانون و ایجاد امنیت و جلوگیری از تجاوز دشمنان خارجی است و قدرت، زمانی کاملاً اعمال می‌گردد که مشروعیت داشته باشد؛ برخی، ملاک مشروعیت را براساس قرار داد اجتماعی و خواست مردم و برخی نیز ارزش های اخلاقی و عدالت می دانند؛ در همین زمینه پایگاه وسائل، مقاله‌ای از حجت‌الاسلام والمسلمین سیدسجاد ایزدهی، عضو هیأت علمی پژوهشگاه فرهنگ و اندیشه منتشر می‌کند.

 

قدرت سیاسی

واژه قدرت که معادل واژه power در ادبیات انگلیسی قرار داده شده است، از لحاظ لغوی به توانایی و توانمندی، توانایی انجام و برآورده کردن خواسته‌ها، توانایی صدور اثر از یک شیء تعریف شده است و در فلسفه اسلامی به توانایی فاعل در انجام فعل یا ترک آن   و یا عبارت از مبدأ بودن فاعل حی مختار برای افعالش معنا شده است   با ورود به حوزه سیاست، علی رغم معنای واضح و ابتدائی که از آن به ذهن متبادر می‌شود به ابهام در تعریف دچار شده است به گونه‌ای که برخی آن را مبهم‌ترین واژه در حوزه سیاست دانسته‌اند:

در قلمرو علوم سیاسی عمدتاً واژه‌های گنگ و دو پهلو و قابل تعبیر و تفسیر فراوانند لیکن ندرتاً اصطلاح یا لغتی را می‌توان یافت که به اندازه واژه قدرت، ابهام انگیز باشد. 

و از آنجا که اندیشمندان حوزه علم سیاست قدرت را از برترین مفاهیم و بنیادی‌ترین مؤلفه‌ها در علم سیاست معرفی می‌کنند بلکه در تعریف اندیشمندان بسیاری، قدرت، موضوع علم سیاست برشمرده شده است:

اگر نگوییم قدرت، محوری‌ترین مفهوم در فلسفه سیاسی و علم سیاست است لااقل باید گفت نقشی کلیدی در فهم این علم دارد و یکی از مهم‌ترین مباحث در این حوزه به شمار می‌رود. 

لذا افراد بسیاری به تعریف این واژه در حوزه علم سیاست اهتمام ورزیده و هر کسی با عنایت به مبانی و دیدگاههای خود به تعریف این وا ژه پرداخته و سعی در تحلیل ماهیت آن نموده است و در مجموع باید گفت که اجماعی در این باره شکل نگرفته و هر کسی از ظن خود به این مفهوم نگریسته است:

در حالی که برتراند راسل، قدرت را به معنای پدید آوردن آثار مطلوب تعریف کرده است. 

ماکس وبر بر این باور است که احتمال این که در یک رابطه اجتماعی، فردی در موقعیتی قرار گیرد که بتواند اراده خود را به رغم مقاومت، إعمال کند، قدرت نام دارد. 

برخی دیگر با عنایت به اینکه قدرت سیاسی هیچ گاه از ویژگی‌های فرد محسوب نمی‌شود و تحمیل اراده بر افراد یک جامعه نیازمند یک گروه منسجم و هماهنگ است، قدرت را متناظر با توانایی آدمی نه تنها برای عمل کردن بلکه در هماهنگی با گروه دانسته و درتعریف قدرت این طور گفته است:

قدرت، توانایی آدمی برای عمل در اتفاق با گروه است قدرت هرگز خاصیت فرد نیست. بلکه به گروه تعلق می‌گیرد وفقط تا زمانی که افراد گروه با هم باشند وجود خواهد داشت.

و برخی با عنایت به نظام طبقاتی که در بلوک شرق وجود داشته است تعریف خود را ارائه نموده و این طور اظهار داشته‌اند:

قدرت توانایی یک طبقه اجتماعی برای تحقق منافع خاص عینی خود است. 

و در نهایت برخی از اندیشمندان معاصر نیز قدرت را به مجموعه عوامل مادی و معنوی که توانایی به اطاعت در آوردن دارد، برگردانده‌اند:

قدرت مجموعه‌ای از عوامل مادی و معنوی است که موجب به اطاعت در آوردن فرد یا گروه توسط فرد یا گروه دیگر می‌شود. 

این تعریف‌ها که برخی بسیط وبرخی دارای پیچیدگی‌های خاص خود است با وجود اختلافاتی که در میان آنها وجود دارد و برخی در این راستا قدرت مثبت و مطلوب را مد نظر قرار داده و برخی به مصادیق خاص قدرت عنایت داشته‌اند و با وجود خدشه و انتقاداتی که می‌توان در این تعریف‌ها ایراد کرد (و این تحقیق در صدد نقد تعریف‌های قدرت نیست).

اما در عین حال همه آنها در قدر جامعی اشتراک دارند و آن این که در ماهیت قدرت سیاسی، از یک سو آمریت و فرمان دادن و از سوی دیگر پذیرش و تمکین نهفته است و فارغ از اینکه این آمریت توسط فرد، گروه و یا طبقه خاصی صورت بپذیرد و یا عوامل مادی و معنوی مقتضی آمریت بوده و اطاعت افراد از روی ترس، متفعت و یا اقناع بوده باشد این دو عنصر از محوری‌ترین مقومات ماهیت قدرت سیاسی هستند و بدون این دو، قدرت سیاسی تحقق نخواهد یافت:

بدون فرمان و اطاعت، قدرت وجود ندارد. با بودن این دو برای این که قدرت وجود داشته باشد نیازی به اوصاف دیگر نیست ... چیزی که قدرت بدون آن نمی‌تواند موجود باشد و ماهیت قدرت از آن متقوم می‌شود فرمان راندن است. 

و آنچه ما در این تحقیق بدنبال آن هستیم بیش از این اقتضا ندارد که قدرت صاحبان قدرت و فرمانروایان می‌بایست در فرآیند نظارت و بر اساس سازوکار و راهکارهای مشخص، محدود و کنترل شود تا در نهایت از فساد، سوء استفاده و یا خودکامگی احتمالی بدور مانده و در نهایت، جامعه به سعادت نسبی نائل آید. گرچه در مجموع و با عنایت به این دو عنصر اساسی، چه بسا بتوان گفت، تعریفی که استاد عمید زنجانی نمودیم، مناسب‌تر به نظر برسد.

 

اقتدار

وقتی درفلسفه سیاست از قدرت صحبت به میان می‌آید بحث از اقتدار نیز مورد بحث قرار می‌گیرد چه اینکه این دو واژه از جهاتی با یکدیگر توافق داشته و دارای وجوه اشتراک می‌باشند:

گاهی این دو واژه به معنای یکدیگر یا به صورتی که دارای وجوه اشتراک زیادی هستند به کار می‌رود. 

و شاید تعریف فرهنگ دهخدا در مورد اقتدار، به «قدرت، توانایی، قوت و زور» ، در همین راستا قابل ارزیابی باشد.

ولکن باید گفت واژه اقتدار به هیچ وجه معادل واژه قدرت نیست بلکه مرحله‌ای بالاتر از مرحله قدرت تلقی می‌شود. به این معنا که صاحبان قدرت گرچه در فرایند حکمرانی، مردم را به سمت و سوی خواسته‌های خود سوق می‌دهند و یکى از راههاى إعمال قدرت، به کارگیرى قوه قهریه است اما تا وقتى روحیه اطاعت پذیرى درمردم وجود نداشته باشد و قدرت حکومت به گونه‌ای نباشد که مورد رضایت مردم بوده و مردم خود از روی اختیار به فرامین قدرت، گردن نهند و به تعبیری این قدرت به اقتدار همه جانبه تبدیل نشود، حاکمان در دراز مدت کاری از پیش نخواهند برد.

لذا صاحبان قدرت در زمان‏ها و مکان‏هاى مختلف به این باور رسیده‏اند که در آغاز می‌بایست توجیه منطقی و قانونی بر حکومت خویش بیابند به طوری که مردم، آن‌ها را در مورد حاکمیت، صاحب حق بدانند. از این رو خود، بدون زور و فشار بر این باور باشند که می‌بایست نسبت به فرمان آنها تمکین و اطاعت نمایند و این امر نه تنها هزینه‌های قدرت و لزوم اعمال زور و فشار را کم می‌نماید، دوام، ثبات و کارآیی حکومت‌ها را نیز بیشتر خواهد کرد و از این رو باید گفت موثرترین نوع قدرت، قدرتى است که به اقتدار تبدیل شده باشد. در جریان قدرت به اقتدار است که مفهوم مشروعیت مطرح مى‏شود زیرا داشتن قدرت به تنهایى کسى را داراى اقتدار نمى‏کند و تنها صاحب قدرتى را مقتدر گویند که قدرت وى مشروع نیز باشد.

براین اساس باید گفت اقتدار، قدرت نهادینه شده‌ای است که مشروعیت یافته و مبتنی بر رضایت و پشتیبانی همگانی بوده و در مرحله إعمال قدرت به زور و فشار نیازی نداشته باشد. عبارت برخی از اندیشمندان حوزه علم سیاست در مورد شناخت ماهیت اقتدار و تفاوت آن با قدرت در این راستا مفید به نظر می‌رسد:

به عقیده بسیاری از متفکران سیاسی، اقتدار، قدرت نهادی شده‌ای است. در چنین حالتی قدرت وجود ندارد اما حق آن نهاد برای إعمال قدرت وجود دارد. قانون به اقتدار مربوط است نه به قدرت. اقتدار، جلوه و سیمای قدرت در موقعیت‌های گروه سازمان یافته است به دیگر سخن، اقتدار حق مشروع برای نفوذ گذاری یا هدایت رفتار دیگران است ... اقتدار نیز مانند قدرت، وسیله رهبری دیگران است اما برخلاف قدرت پایه آن زور یا مجازات نیست بلکه مشروعیت یا قانونیت است و به گفته وبر و لاسول، قدرت وقتی اقتدار می‌شود که قانونی شده باشد. قدرت در مرحله تصمیم گیری و صدور فرمان به کار می‌آید در حالی که اقتدار زمانی آشکار می‌شود که تصمیم گرفته شده و فرمان صادر شده باشد. 

با توجه به آنچه گفته شد باید تفاوت بین قدرت و اقتدار را در اموری جستجو کرد که به برخی ازآنها اشاره می کینم:

1- اقتدار همواره با قانونمندی و مشروعیت همراه بوده و این در حالی است که قدرت سیاسی ممکن است از عنصر مشروعیت و و قانونمندی برخوردار نباشد.

2- اقتدار معمولاً بر مقبولیت و رضایتمندی همگانی مردم مبتنی است در حالی که قدرت معمولاً از زور و فشار در پیشبرد اهداف خود استفاده می‌کند.

3- اقتدار معمولاً پس از فرمان دادن نمایان گر می‌شود در حالی که قدرتمندان قبل از فرمان دادن باید قدرت خود را به اثبات برسانند.

4- قدرت به معنای توانایی انجام کار است اما اقتدار به معنای حق فرمان راندن آمده است.

5- اقتدار یک حکومت معمولاً مبتنی بر هنجارهای حاکم بر آن جامعه است درحالی که قدرت معمولاً در تضاد با هنجارها شکل می‌گیرد.

6- اقتدار، معمولاً با تمکین و پذیرش اوامر همراه است در حالی که قدرت با اجبار در قبول اوامر واطاعت از آن.

 

ماهیت اخلاقی قدرت

قدرت که معنای اصطلاحی آن از نظر گذشت و وسیله‌ای جهت رسیدن به آرمان‌ها تلقی می‌شود، فارغ از نوع و یا شخص حاکمان، در مکاتب و نظام‌های سیاسی مختلف با دیدگاه‌های هنجاری متفاوتی روبرو شده است و طبیعی است که هر یک از این دیدگاه‌ها بر اساس نوع جهان بینی و انسان شناسی ای است که در آن مکاتب وجود داشته و نوع نگاه به قدرت و نظارت بر آن نیز، زائیده آن مبانی بوده و بر آن اساس شکل گرفته است.

پس ازاین مقدمه باید گفت چهارنگاه عمده دراین باب وجود دارد که به اختصار ازنظر می‌گذرد:

1. خیر بودن قدرت:

عمده متفکران قدیم، قدرت سیاسی را فارغ از نوع و شخص حکمرانان، بر اساس پیش فرض‌های خود، خیرمی دانستند. پیش فرض‌های آنان عبارت بودند از این که انسان‌ها دارای سرشت بد بوده و ذاتاً به شر و تجاوز گری تمایل دارند و بر اساس این فرض، بدسرشتی ذاتی انسان‌ها موجب تجاوز مردم به یکدیگر و تهدید نظام اجتماعی و عدم امنیت شده و و از آنجا که در جامعه افرادی یافت می‌شوند که به علت خصوصیات ذاتی و اوصافی که دارند توانایی اداره جامعه را دارند، لذا می‌بایست قدرتی بر اراده مردم مقدم باشد تا در برابر نابرابری‌ها ایستاده و از تجاوز و هرج و مرج جلوگیری نماید از این روی، قدرت، جزء ذاتی و ضروری زندگی انسان‌ها بوده و غایت آن به سوی خیر است.

2. نه خیر و نه شر بودن قدرت:

بر اساس این نگرش، قدرت نه خیر بوده و نه شرّ. و از این روی خیر و شر بودن آن وابسته به نوع حاکمان و حکمرانان آن است و از آنجا که قدرت در این نگاه تنها ابزاری جهت رسیدن به اهداف محسوب می‌شود لذا خیر و شر بودن آن وابسته به کیفیت بهره برداری از آن خواهد بود.

3. شر محض بودن قدرت:

براساس این نظریه، انسان‌ها ذاتاً پاک سرشت بوده وامکان تحقق نظم مطلوت اجتماعی از طریق اراده انسان‌ها، وجود دارد از این روی آنارشیست‏ها مرجعیت و قدرت سیاسی را غیر لازم و ناپسند دانسته و خواستار برافتادن حکومت‏ها و جایگزینی انجمن‏های آزاد و گروه‏های داوطلب در اداره جامعه بوده‏اند.

ابوبکر اصمّ از اندیشمندان حوزه اسلام نیز، در صورت رسیدن جامعه به سطح آرمانی، حکومت را ضروری ندانسته است.

4. شرلازم بودن قدرت:

در نظر اندیشمندان سیاسی لیبرال، سرشت انسان‌ها به خیر و نیکی تمایل داشته و در عین حال در این نظام‌ها آزادی از وجوه ممّیزه انسان از سایر موجودات برشمرده می‌شود و از آنجا که قدرت سیاسی موجبات محدود شدن آزادی انسان‌ها خواهد شد، لذا قدرت سیاسی از اساس شرّی است که به خاطر برحذر ماندن از وقوع در مصیبت‌های بزرگ‌تر، ضروری ولازم دانسته شده است.

پس از این مقدمه باید گفت: طرح مسأله مهار و نظارت بر قدرت بر اساس نظریه اول و چهارم قابل پذیرش است زیرا دراین دو نظریه، ضرورت قدرت لازم برشمرده شده و در محدوده ضرورت قدرت و پیدایش اصل قدرت سیاسی، نظارت و مهار آن قابل طرح است اما در نظریه دوم وقتی قدرت به شرّ تمایل پیدا کرد، قدرت گریزی توصیه می‌شود و در نظریه سوم نیز اصل قدرت سیاسی نفی شده و در نهایت یا به قدرت گریزی ویا قدرت ستیزی می‌انجامد که در نهایت با مرتفع بودن موضوع قدرت سیاسی در این دو بینش، نظارت و مهار آن نیز قابل طرح نخواهد بود.

بر اساس نظریه اول که نگرش خیراندیش به قدرت دارد مسأله مهار قدرت سیاسی به سمت و سوی مهار درونی گرایش می‌یابد زیرا قدرت به خودی خود، مایه شرّ و فساد نیست و در این دیدگاه، منشأ فساد، نفس انسان بوده و اگر قدرت، امانتی الهی باشد نمی‌توان منشأ فساد را در ماهیت قدرت جستجو کرد بلکه باید گریبان حاکم را گرفت که از ادای حق امانت الهی (قدرت سیاسی) ناتوان بوده ویا به آن خیانت کرده است بر اساس این نگرش ذات قدرت، موجب فساد نمی‌شود بلکه دربستر قدرت سیاسی امکان فساد بیشتربوده و درصورت عدم مهاردرونی قدرت حاکمان به فساد آلوده شده و به سوء استفاده از قدرت روی می‌آورند. امام خمینی در مورد خیر بودن مقوله قدرت این طور اظهار داشته است:

قدرت اگرچنانچه بدست اشخاص غیرمهذب برسد خطردارد؛ قدرت خودش یک کمال است. خدای تبارک و تعالی قادراست لکن اگر چنانچه قدرت بدست اشخاص فاسد برسد همین کمال را به فساد می‌کشانند.

در حالی که در نظریه چهارم که قدرت سیاسی را شرّ لازم می‌داند منشأ فساد را باید درذات قدرت جستجو کرد و نه کسیکه قدرت را به اجرا در می‌آورد در این نگرش این مسأله که قدرت در دست چه کسی است اهمیت اولیه ندارد و اوصاف پیشینی برای حاکم از اهمیت و ضرورت اساسی برخوردار نیست و در نهایت برای مهار قدرت باید به ساز و کار بیرونی روی آورد و از این روی مشاهده می‌کنیم که در نظام سیاسی اسلام و متون فقه سیاسی شیعه عمدتاً به راهکارهای درونی مهار وکنترل قدرت روی آورده و درناحیه مقابل در نظام‌های سیاسی غربی مسأله مهار و کنترل قدرت به شکل نظارت بیرونی جلوه کرده است.

در باب خیربودن مقوله قدرت سیاسی باید گفت در حالی که افلاطون تحصیل حیات با فضیلت برای افراد بشر را جز در سایه دولت میسر ندانسته و وجود دولت را از امور طبیعی می‌داند که انسان‌ها ازآن بی نیاز نیستند و ارسطو دولت را مقتضای طبع بشری دانسته وبه اقتضای مدنی الطبع بودن انسان، نفی نیاز به دولت را به انسان‌های وحشی ویا موجودات برتر از انسان مستند می‌کند.

در نظام سیاسی اسلام نیز شواهد بسیار زیادی در این مورد وجود دارد که عمدتاً در بحث ضرورت حکومت از آنها یاد شده است:

حضرت على (ع) در این باب این طور اظهار کرده است: «وَإِنَّهُ لاَبُدَّ لِلنَّاسِ مِنْ أَمِیر بَرٍّ أَوْ فَاجِر یعْمَلُ فِی إِمْرَتِهِ الْمُؤْمِنُ، وَ یسْتَمْتِعُ فیها الْکَافِرُ;  به ناچار براى مردم امیرى لازم است خواه نیکوکار باشد یا بدکار که مؤمن در امارت و حکومت او به طاعت مشغول شود و کافر بهره خود را بدست آورد».

که شهید مطهرى در تعبیرى زیبا از این عبارت این طور آورده است: «به فرض نبودن حکومت صالح، حکومت ناصالح که به هر حال نظام اجتماع را حفظ می‌کند از هرج ومرج و بى¬نظمى و زندگى جنگلى بهتر است».

روایات زیر نیز که در باب ضرورت اصل و اساس حکومت مورد استدلال قرار می‌گیرد در همین راستا قابل ارزیابی است:

«اسدٌ حطومٌ خیرٌ من سلطان ظلوم و سلطانٌ ظلومٌ خیرٌ من فتن تَدُوم.  شیر درنده از حاکم ستمگر (بهتر) و حاکم ستمگر از فتنه طولانى بهتر است».

«امامٌ عادلٌ خیرٌ من مطر وابل (و) سَبُعٌ حطومٌ اکولٌ خیرٌ من وال غشوم ظلوم و وال غشومٌ ظلومٌ خیرٌ من فتن تَدُوم.  پیشواى دادگر از باران پیوسته (که همه چیز را بارور می‌کند) بهتر است و جانور درنده و آدمخوار از فرمانرواى ستمکار بهتر است و فرمانرواى بیدادگر از ادامه هرج و مرج نیکوتر است»./403/م


کد خبرنگار : 39


ارسال به:         whatsapp telegram  

ارسال نظر




chapta
حداکثر تعداد کاراکتر نظر 200 ميياشد .
نظراتی که حاوی توهین یا افترا به اشخاص ،قومیت ها ،عقاید دیگران باشد و یا با قوانین کشور وآموزه های دینی مغایرت داشته باشد
منتشر نخواهد شد - لطفاً نظرات خود را با حروف فارسی تایپ کنید.